|
بمان با من تنها تو بمان
|

اين چه كهكشانيه كه ما داريم
همه جاش صحبت از
قصه ي عشقه
يكي در زمين
زانوي غم بغل گرفته
يكي در آسمون
پر از غصه ي عشقه
من شبا فارغ و خسته از كار
درگير افكار خويش مي شم
از فكر يار كه دوره
مي سوزم و خاكستر مي شم
ديشب كه خواب از چشام رفته بود
همه ي نگاهام به آسمان شب بود
خورشيد؛ ملكه ي روز هنوز بيدار
ولي پنهان از چشم پاسبان شب بود
اون به ارتباط ناهيد و بهرام
در دلش حسادت مي كرد
صبر و قرار از كف مي داد
وقتي از دور نظارت مي كرد
بهرام؛ سرخ سواري جنگاوره
و ناهيد خواننده اي هنرمند
زمين حايل بين اونا
عاشقي با احساس و خردمند
ولي ماه عاشق زمينه
و به زمين امون نمي ده
دور زمين مي چرخه
و امكان نگاه نمي ده
بخت من هم مانند كيوان
هميشه ي خدا نحسه
همين كه تا به حال زنده ام
خود جاي كلي بحثه

من اونو دوسش دارم
خدا جونم خوب ميدونه
به خودش چيزي نگفتم
مي دونم خودش ميدونه
تو عمق دلم جاش ميدم
آروم و قرارش ميدم
به عشق من شك مي كنه
پيش من نمي مونه
عاشق اون از ازل ميشم
شعر ناب در غزل ميشم
اون غزل دوست نداره
شعرامو نمي خونه
يار شبيه پرنده ست
مثل غزال، رمنده ست
نمي خواد صيدم بشه
تو قفس نمي مونه
با دلم بازي مي كنه
عشقو صحنه سازي مي كنه
به خيال خودش داره باهام
عشق بازي مي كنه
پادشه خوبان من
دل را نكن قربان من
چشاي خيست هنوز
از دور نگام مي كنه
روزهاي خوب وخوشي
بدرقه ي رام مي كنه
ميونه گلاي مهربون
تنها تو بودي همزبون
ياد دل پاكت به من
عشقو حواله مي كنه
رو سينه ي سوخته ام
دل را قباله مي كنه
شك نكن كه سلطان عشق
هميشه هست قربان عشق
ولي اين قانون جانگداز
غم تو دلم ، توشه مي كنه
دلو از تو سينه مي كشه
جاش ، خونِ جگر گوشه مي كنه
تو كه شدي برايم آسمون
به فكرت من ميشم جاودون؟
نه عزيزم خوب گوش كن
اون دورا يكي صدام مي كنه

ماهروي من ماه هنوز
روي زيبايت را نديده
خورشيد در درياي مهرت غرق است
از بس وصف مهرت را شنيده
تو دختر سرزمين مايي
صبور و آرام و عاشق
اميد لحظه هاي بودن
منتظر مانده در دقايق
تو افتخاري بر مام ميهن
كه دختري چون تو زاده
ساكني در شهر شهرياران
دنيايي عشقش را به تو داده
تو اون مهربان جنگاوري
كه در تاريخ نظر دارد
در تموم رزمهايش
بر دشمنان ظفر دارد

بابا اين كه يادش ولم نمي كنه
اي خدا اين چرا ترك دلم نمي كنه
من تا خرخره فرو رفتم تو گِل
ولي اون خارج از گِلم نمي كنه
يارم رفته شايد يه قرن پيش تر
خاطرم نيست يه روز كم يا بيشتر
زلزله اي انداخته به جونم
زلزله اي از ده ريشتر بيشتر
هيچگاه كلامي باهام حرف نزد
ولي چشاش فريبا و دلربا بود
اون بي هيچ كلامي دلمو مال خود كرد
حتي آخرين وداعش با نگاه بود
حالا بعد از صد سال و اندي
من به دنبال جاي پاشم
اوليش رو قلب خودم بود
كه هنوز مي سوزه جاشم
درسته كه ميگن جدايي بد درديه
هر روزش برابر صد ساله واسم
حالا بگو كجا بودي اين همه وقت
رفتي و تنهام گذاشتي بازم
به خدا دلم خيلي برات تنگ شده
سنگ قبرم عاشق دل سنگت شده
بيا و دستي بكش بر سرم
بد جوري دلم اسير چنگت شده

رفتنم دست خودم نيست
اين كارو خدا برام مي كنه

روزي از خیابانی گذر کردم . ديدم روي صندلی نوشته شده بود
اگه جواني عاشق شد چه کند ؟ منم نوشتم بايد صبر کند .
براي بار دوم که از آنجا رد مي شدم ديدم زير نوشته من کسي
نوشته بود اگر صبر نداشته باشد چه کند ؟ منم با بي حوصلگي
نوشتم : بميرد بهتر است .. براي بار سوم که از آنجا رد
ميشدم انتظار داشتم نوشته اي را بيابم اما زير نوشته ام
يک جوان مرده يافتم

اگه بري شعراي من ديگه مخاطب ندارن
مي خواي بري نگاه بكن ببين گلا تب ندارن
ببين خدا رو خوش مي ياد دنيا رو از هم بپاشي
خدا رو خوش مياد كه تو ديگه پيش من نباشي
ببين خدا رو خوش مياد كه عشق من بي خونه شه
ديوونته دلم مي خواي بيشتر از اين ديوونه شه
ببين خدا رو خوش مياد من بمونم بدون تو
مي خوام تمومش بكنم زندگي رو به جون تو
ببين خدا رو خوش مياد اما گناه تو چيه
چرا توي عاشقيا يكي همش ناراضيه
بازم بايد آب بريزم پشت تو چون مسافري
اما بدون منتظره اينجا هميشه شاعري

بار غمت بر دوش من
زهر هلاهل نوش من
آرام بخوان بر گوش من
نامت برفت از هوش من
از بس غمت سنگين بود
دلم زياد غمگين بود
اشك هايي كه ريخت بر خاكت
از خون دل رنگين بود
از خاكت آلاله ها مي رويند
عطرش را رهگذران مي بويند
از بويش مي فهمند جواني عاشق مرده
همه مي ايستند و رحمت مي گويند
داغت برايم تازه شد
اكنون سفر يكساله شد
من نشستم منتظر
انتظارم توام با ناله شد
تازگي ها خانه اي ساخته ام
اتاقت را در وسط انداخته ام
براي اينكه نترسي شب ها
بسترم را كنارت انداخته ام
عشق من هرگز نخواهد مرد
گرچه تو در اين دنيا مرده اي
من سلطان عشقم بدون
در قلبم براي هميشه مونده اي

اگه يه روز دلت هوامو بكنه
اگه يه احساسي تو دلت
منو به خودت بخونه
بدون كه من يه جايي
تو اين دنياي بزرگ سرگردونم
يه جايي خيلي دور دارم
قصه ي جدايي را مي خونم
اگه تو دلت، با من باشه
مي توني احساس منو داشته باشي
مي توني حتي احساس منو تو دلت بخوني
مي توني با دلت بياي حتي باهام
تو خاك غربت بموني
مي توني دعام كني كه غصه كمتر بخورم
يا مي توني از خدا بخواي
تو خاك غربت نمونم
دل من خيلي بزرگه اينقدر بزرگ
كه يه دنيا هم توش جا ميشه
ولي اگه تو توش بياي
جز تو همش پاك ميشه
هرچي قبلا بوده
تو يه لحظه خاك ميشه
منو بخون هرجا باشم
با سر به رات ميام
حتي اگه بخواي
تا خود جهنم هم باهات ميام
تو فقط بگو با مني و دستاتو ميدي به دستم
من ميگم هر جا بري منم ميام
من به تو بسته ام
آرزوم بود تو اين دنيا يكي باشه
كنارم بمونه منو كمي بفهمه
شايد اون يه نفر تو باشي
گرچه دلم بد جوري از دست تو زخمه
شايد اوني كه منو به آرزوهام مي رسونه
اون فقط تو باشي
شايد اوني كه ترا خوشبخت مي كنه
همين حالا باهاشي
نمي دونم شايد يه روزي تو زمين خدا
باز همديگرو ببينيم
نمي دونم شايد اون روز بياد
دوباره پيش هم بشينيم
حتما اون روز بازم بهت ميگم
كه فقط ترا مي خوام دوست دارم
حتما اون روز تو ميگي
كه من دارم سر به سرتو مي ذارم
نه عزيزم باور كن به خدا حقيقته
عشق شوخي نيست بازي طبيعته
همون سرنوشتي كه ما را به هم رسونده
همون سرنوشت حالا ما را به جدايي كشونده
آيا ميشه جلو سرنوشت ايستاد؟
سياه شد روزگارش هر كي به دستش افتاد
عزيزم ما محكوميم ،محكوم سرنوشت
اون هرچي دلش مي خواست براي ما نوشت
فكر نكرد ما از زندگي چي ميخواستيم
نپرسيد تو زندگي چه آرزويي داشتيم
ما مجري خطوطي بوديم
كه رو پيشونيمون هست
هرچي دست و پا زنيم
احتمال غرقمون هست

بر قلب من خنجر نزن
خواب خوشم بر هم نزن
چشم خمارت را ببند
يواشكي چشمك نزن
گريه و زاري نكن
دل منو خالي نكن
با قلب من بازي نكن
بر روي من لبخند نزن
از خونه تون بيرون نرو
تنها به كوچه ها نرو
از كوچه پس كوچه هاي شهر
به خونه مون هي زنگ نزن
با من سخن از عشق نگو
حرفي بالاتر از گل نگو
از پنجره گل پرت نكن
به شيشه ي خونه سنگ نزن
بي خود به پاي من نَشين
هيچوقت كنار من نَشين
آسته برو آسته بيا
لگد به بخت خود نزن
از باغچه مون گل نچين
گل ها را به راه من نچين
من دست گلت را مي خوام
گلاب به روي من نزن
چشاتو به رويم نبند
منو به مويت نبند
دلم را با خودت نبر
آتيش به جون من نزن
دنياي من فقط تويي
چشم و چراغ من تويي
با رفتنت از پيش من
دنياي من بر هم نزن
شماره مو صد بار نگير
صد بار خبر از حالم نگير
پاشو بيا به خونه مون
هي سر به خواب من نزن

باز عطر تو چون بوي بهار مي آيد
باز صداي تو با زوزه ي باد مي آيد
باز نگاه تو از ميان ابرهاي سفيد
مي بيند خاطراتي كه به ياد مي آيد
عزيزم آسمون دلت مثل دلم گرفته
دلت عكسمو پيش چشات
رو ابرها كشيده
مي خواي بگي بازم سالگردت رسيده
ميدونم چون قلمت لباس سياهو
به تنم كشيده
عزيزم باز اشك چشات از آسمون مي باره
وقتي مي باره تو رو بد جوري يادم مياره
باور كن هنوز لباس مشكيت
تو تن من مونده
اين چه تقديري بوده
كه منو بي تو ميذاره
باز سر قرار ، رو قبرت ميام مي سوزم
به خاكت مي افتم و از قبر كوچيكت مي بوسم
نگو هنوز هم دوسم داري من خودم مي دونم
ديونتم ، تو اين دنيا بدون تو مي پوسم
خواب ديدم روحت به ديدارم اومده
اومده بهم ميگه
يكي اون دنيا خيلي دوستت داره
اومدندو تو رو كشون كشون بردند
خواستم كمك كنم جسم نبودي
كه دستام نگهت داره
ولي اشك هايي رو زمين جا مونده بود
كه مطمئنم اونا اشك هاي چشم تو بود
همشونو جمع كردمو به چشام ماليدم
آخه ميدوني همه ي اون اشك ها واقعي بود

روزگاري دو يار بودند عاشق هم
در غم و شادي بودند محرم هم
همديگر را چون بت مي پرستيدند
در ناملايمات مي شدند مرهم هم
از شيرين و فرهاد داشتند نشانه
قصه ي خسرو و شيرين را مي خواندند ترانه
دل به هم داده بودند با رضايت
به ديدار هم مي شتافتند با هر بهانه
چه رازها از دل ايشان خوانده شد
دل هايشان كاملا به هم بافته شد
عشق ها پيش عشقشان، شرمنده بود
از بس كه عشق اون ها ،ارزنده بود
اين اتصال ناگهان سد مي شود
موج عشق دختر ،يكباره قطع مي شود
دختر قبله اش را، تغيير مي دهد
عشق نو را جاي كهنه، ترجيح مي دهد
ديگر بايد يه جوري پسر را رد مي كرد
خودش را پيش پسر بد مي كرد
براي همين فقر پسر را بهانه مي كند
اشك پسر را در مي آورد و او را روانه مي كند
مي خواهد پسر را به كشتن دهد
تا دلش را به يار خويشتن دهد
آن پسر براي دزدي رفت به خانه اي
صاحب خانه پي برد به وجود بيگانه اي
او را گرفت و به شدت زد كتك
مي زد و مي گفت مردم كمك
اون دزد صاحب خونه را هول مي دهد
صاحب خونه مي افتد و جون مي دهد
براي اينكه درس عبرتي باشد
همه جا جار مي زنند
و دزد ديوانه را مي برند
و دار مي زنند
اون پسر چند روزي همچنان
بر دار بود
چشمان بازش گويي
كه بيدار بود
دختر اومد و لحظه اي بيش نگاه نكرد
او نگاه كرد ولي احساس گناه نكرد
يك هفته بعد فتنه ها
همه خاموش شد
زندگي ادامه يافت
و ماجرا فراموش شد

بارون وقتي مياد تو ميذاري كه بري
ناغافل مياي دلتو ازم بگيري
بارون در آخرين نگاه ما پيداست
نگاهي كه جدايي و اشك و وداعست
بارون وقتيست كه دلت طاقت نياره
با چشم خيس بيادو حاجتشو بياره
تو ببين دلت
با پاهات همراه نيست
پاهات مي رند ولي
دلت اصلا باهاش نيست
عقلت ميگه ديرت شده
زودتر برو سفر كن
دلت ميگه پيشش بمون
لطفا نرو ،حضر كن
نگاتو به نگام ميدوزي
و هق هق مي زني
خودتو كه آروم كردي
دم از رفتن مي زني
ميگم فرشته ها كه بي بال نمي رند
هرجا برند بال مي زنند و مي رند
ميگي آقايي ،اين سفر با تو نميشه
سفر خونه ي بخته،باورت نميشه؟
اونوقت رعد و برق مي زنه
و باز بارون ميادش
هر كاري ميكنه نمي تونه
عشقو ببره زيادش
ميشينن تا صبح ،همديگرو نگاه مي كنن
تا شايد با عشق ،خودشونو سيراب بكنن
ولي وقتي دل راضي نشه
فايده اي نداره
كشتن عشق با نگاه؟!
نه بدون چاره اي نداره
اي خدا وقتي تو خود عاشق بودي
به عشقت نرسيدي؟
تو عكس بزرگي از عشقت را
در جهان نكشيدي؟
آيا گرما دل هيچ يخي را آب نكرد؟
يا دل هيچ آبي را با تبش
بي تاب نكرد؟
اونا وقتي راهو بسته مي بينند
وقتي خودشونو خسته ي خسته مي بينند
چشاشونو مي بندند
و از دنيا پياده مي شوند
به آسمون مي روند
و هر كدوم يه ستاره مي شوند
اونا براي ديدن عاشقا هميشه
عينك مي زنند
هر عاشقي را كه ببينند
با خوشحالي براش چشمك مي زنند

ميشه زميني كشيد سبزه سبز
به دور از هر گونه علف هاي هرز
ميشه خانه اي در آن كشيد قشنگ
رنگ شادي زد بر آن با آبرنگ
ميشه درونش عكس يار را گذاشت
وانمود كرد كه او كسي را نداشت
ميشه گل آورد و به دستش داد
يعني با تو آشتي كرده و تو را ميخواد
ميشه عاشق شد و خيلي دوسش داشت
همه ي داشته ها رو به پاش گذاشت
ميشه سال ها منتظر موند و به پاش نشست
هميشه غصه خورد و دل به عشقش بست
ميشه غصه ها رو تو دل ريخت و به كسي نگفت
دل شكافته رو ول كرد و هيچوقت ندوخت
ميشه قصه ي عشقو نوشت و دفترو بست
از همه قايمش كرد و نگفت كه عشقي هست
ميشه غرورو زير پا گذاشت و التماس كرد
به پاش افتادو عشقو با گريه اقتباس كرد
ميشه خنجرو به يار دادو گفت مرا بكش
من كفن پوش مي شوم و تو چند روزي سيا بپوش
ميشه از زندگي گذشت وبا اون وداع كرد
ولي هرگز نميشه دلو از يار جدا كرد


در انزوایی که تو را عاشقانه در بر دارم
و حرارت وجودت را چون شیره ی گیاهی جادویی می مکم
و همه ی پیکر بی مثالت را درمی نوردم
از پیشانی تا لبانت
و از سینه تا نک انگشتانت
و رشته رشته ی گیسوانت را چون طنابی در دست می گیرم
تا از آن به قله ی وجودت فایق آیم
و تو را در آغوش کشم
چون جلبکی که سنگ را
و رودخانه ای که دره را
و آبشاری که آسمان را
تا از آنجا دری به سویم گشوده شود
دری به بهشت که با تو رنگ می گیرد
و بی تو به جهنمی سوزان بدل می شود
با من باش
چون خورشید در امتداد روز
و مهتاب در دل شب
و داروک در میانه ی برکه
و پرنده بر فراز ابر
و خرمالو در اوج درخت
با من باش
تا فتح شعر
که عاشقانه ترین غنایمم را نثار تو کنم
و زیباترین آوازهایم را برای تو سر دهم
و مدهوش کننده ترین سازهایم را برای تو به صدا درآورم
عشق من، دلبر کوچک من، محبوبم.

عطر خاطره عطر کسی است که نمیدانیم کیست
می آید یا رفته است
به خدا قد تمام ستاره ها دوست دارم
همیشه هم منتظرم که بیای ...

به نام آنکه او را دوست دارم
شب روز او هست در خیالم
خیالی که مرا بیچاره کرده
دشت مجنون آواره کرده
شدم شیداومجنونش به یک بار
چگونه گوییمش یار وفادار
چطور گویم او را دوست دارم
نمی خواهم رود او از کنارم
نمی دانم چطور گویم من او را
که هر لحظه می خواهم اورا
دلم بسیار می خواهد بگویم
مانند گلی او را ببویم
ولی ترسم از آن روز که گویم
دلش رنجد کجا او را بجوییم
همان بهتر نگویم راز خود را
برای لیلی شیرین سخن باز
نیایش می کنم هر بار الهی
مرا بر او رسانی ای خدایا

گلم مثل گلت آبی نمی شه
چشمام مثل چشمات خالی نمی شه
نمی شه از تو تصویری نگذاشت
وگرنه این دلک راضی نمیشه
گلم مثل گلت می خندد هرشب
میان خنده ات می گرید هر شب
گلم مثل گلت دسته دسته است
میان این گلها رازی نهفته است
میان این گلها رازم تو هستی
بگو ای گل خریدارم تو هستی
به چشم عاشقم گریان تو هستی
به درداین دلم درمان تو هستی
بدان فرمان روای این گلستانم تو هستی

بیا تاباغ دل از نو بکاریم
برای باغ آرزو یاسی بذاریم
بیا با مهربانی بار دیگر
برای عشقمان رمزی گذاریم
بیا امروز بی بهانه
کنار یک قناری ما بشینم
بیا با گلبرگهای گل
برای خاطرات دفتر بسازیم
بیا امروز مثل هرروز
به زیر نم نم باران نیشینم
بیا امروزمن وتو
برای عشقمان نامی گذاریم

كاش باران بودم تا غبار غم هايت رو مي شستم ، اي كاش نسيم بودم تا صورتت را نوازش كنم ، اي كاش گل بودم تا يكي از غنچه هايم را به تو هديه مي دادم اما افسوس ، نه بارانم نه نسيم و نه گل ، ام هر چه هستم تو را دوست دارم

هر چه از عشق گویم باز هم کم است چرا که او را بسیار دوست دارم


يه اتاقی باشه گرمه گرم..روشنه روشن.. تو باشی منم باشم.. کف اتاق سنگ باشه سنگ سفيد.. تو منو بغلم کنی که نترسم..که سردم نشه..که نلرزم.. اينجوری که تو تکيه دادی به ديوار..پاهاتم دراز کردی.. منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکيه دادم.. با پاهات محکم منو گرفتی ..دو تا دستتم دورم حلقه کردی.. بهت می گم چشماتو می بندی؟ ميگی اره بعد چشماتو می بندی ... بهت می گم برام قصه می گی ؟ تو گوشم؟ می گی اره بعد شروع می کنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن.. يه عالمه قصه طولانی و بلند که هيچ وقت تموم نمی شن.. می دونی؟ می خوام رگ بزنم..رگ خودمو..مچ دست چپمو..يه حرکت سريع.. يه ضربه عميق..بلدی که؟ ولی تو که نمی دونی می خوام رگمو بزنم ..تو چشماتو بستی ..نميدونی من تيغ رو از جيبم در ميارم..نمی بينی که سريع می برم..نمی بينی خون فواره می زنه..رو سنگای سفيد..نمی بينی که دستم می سوزه و لبم رو گاز می گيرم که نگم اااخ که چشماتو باز نکنی و منو نبينی.. تو داری قصه می گی.. من شلوارک پامه..دستمو می ذارم رو زانوم..خون مياد از دستم ميريزه رو زانوم و از زانوم ميريزه رو سنگا..قشنگه مسير حرکتش.. حيف که چشمات بسته است و نمی تونی ببينی.. تو بغلم کردی..می بينی که سرد شدم..محکم تر بغلم ميکنی که گرم بشم.. می بينی نا منظم نفس می کشم..تو دلت ميگی آخی دوباره نفسش گرفت. می بينی هر چی محکم تر بغلم می کنی سرد تر ميشم.. می بينی ديگه نفس نمی کشم.. چشماتو باز ميکنی می بينی من مردم.. می دونی ؟ من می ترسيدم خودمو بکشم از سرد شدن ..از تنهايی مردن.. از خون ديدن..وقتی بغلم کردی ديگه نترسيدم.. مردن خوب بود ارومه اروم... گريه نکن ديگه..من که ديگه نيستم چشماتو بوس کنم بگم خوشگل شدياااا بعدش تو همون جوری وسط گريه هات بخندی.. گريه نکن ديگه خب؟ دلم می شکنه.. دل روح نازکه.. نشکونش خب؟؟
به اميد روزي كه بيايي...

دنبال آرامشي هستم
كه آرامم كند
اين دلم را كه وحشي شده
ببندد و رامم كند
روحم را از اسارت
در آرد و آزادم كند
الا بذكرالله گويان آمدم
تطمئنش آمد هموست
چاره اش چند ركعت نماز بود
و تنها ياد اوست
دنبال آرامشي هستم
كه آرام خوابم كند
خوابي كه در آن جز تو رويا نباشد
به گلستاني پا گذاشتم كه پر گل است
گلستاني كه خبر از خار نباشد
به زندگي شادان آمده ام به اين شرط
كه زندگي غمگين و غمناك نباشد
اينك دستانت را به دستانم بده
كه آرامش در دستان توست
مشوق ارتباطم با خدا
تكرار تك به تك حرف هاي توست
تو خود هر لحظه مرا روزي مي دهي
روزيم هر لحظه در دستان توست
تو گل نيستي باغ گلي، گلزاري
تو فرشته اي ، شهره ي هر بازاري
از روز الست با مني
همراه من پر مي زني
تو اون مَلك مخصوص خدايي
كه باز مي دارد مرا از جدايي

اومدي عزيزم؟
باور كن چشام به در بود
خسته بود اما منتظر
آخه دلم در به در بود
اومدي گلم؟
خوش اومدي
قدم رو چشام بذار
دلم برات يه ذره بود
پيشم بشين
منت رو سرم بذار
تو كه خوشي خوشحالم مي كنه
نگاه خوشگلت حالي به حالم مي كنه
خوش خبر شدي بگو برام چي داري؟
حرف هاي قشنگت سر حالم مي كنه
عزيزم گناهي كرده ام
كه ناپسند است
و دل نمي كنه
مدت ها نديدنت گناهيه
كه غمش منو ول نمي كنه
عزيزم ترا خدا بمون پيشم
هر چي بخواي همون ميشم
چراغ شب تارت ميشم
برا هميشه يارت ميشم
ببين چشام هنوز تره
دلم فقط اسم تو رو مي بره
ولي حيف كه ديگه وفا اينجا نمونده
عشق جاي خود هزار چهره نشونده
سلطان من نالان بمان
تو مرگ را بر حق بدان
عشق مرده در سوگ آن
فاتحه گو و رحمت بخوان

گفتي که مرا دوست نداري گله اي نيست
بين من و عشق تو ولي فاصله اي نيست
گفتم که کمي صبر کن و گوش به من کن
گفتي که نه بايد بروم حوصله اي نيست
پرواز عجب عادت خوبيست ولي حيف
تو رفتي و ديگر اثر از چلچله اي نيست
گفتي که کمي فکر خودم باشم و آنوقت
جز عشق تودر خاطر من مشغله اي نيست
رفتي تو خدا پشت و پناهت به سلامت
بگذار بسوزد دل من مساله اي نيست

ترك هاي روي تن اش صدايت ميزند وجودش ميزبان يك بوسه از توست بس كي آيي
انتظارش را دوست دارد چون ميداند كه ميايي و در اغوشش ميگيري بس كي آيي
همه را اميدوار تو كرده هست به همه قول تو را داده هست بس كي آيي
صبوري را با خود تكرار ميكند به آسمان خيره تر از هميشه ميشود بس كي آيي
سكوت آسمان را فرا ميگيرد نويدي در راه هست
فرشتگان حضور ت را در گوش همه فرياد ميكند

ترك هاي روي تن اش صدايت ميزند وجودش ميزبان يك بوسه از توست بس كي آيي
انتظارش را دوست دارد چون ميداند كه ميايي و در اغوشش ميگيري بس كي آيي
همه را اميدوار تو كرده هست به همه قول تو را داده هست بس كي آيي
صبوري را با خود تكرار ميكند به آسمان خيره تر از هميشه ميشود بس كي آيي
سكوت آسمان را فرا ميگيرد نويدي در راه هست
فرشتگان حضور ت را در گوش همه فرياد ميكند